حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۷۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به قامت تو که تشویش سرو بستان است به طلعت تو که تشویر ماه تابان است به ابروی تو که جفت است و در جهان طاق است به گیسوی تو که دلگیرتر ز قطران است به سینه تو که از رشکاش آب گردد سیم به غمزه تو که در سینه، جفت پیکان است به عارض تو که از غایت لطافت او عرق نشسته ز خجلت بر آب حیوان است به ساعد تو که سر پنجه نگارینش خضاب کرده به خون بسی مسلمان است بدان دو نرگس جادو که در ممالک حسن هزار فتنه و آشوب از آن دو فتان است به حلقه حلقه زلف از فراز خورشیدت که طره هاش چو دور قمر پریشان است به روشنایی خورشید عالم آرایت که همچو ذره در او چشم عقل حیران است به رایحات عرق چین نازکت که درو خواص پیرهن و چشم پیر کنعان است که بیتو شخص نزاری چنان نزار شده است که ره فراسر کارش نمیتوان دانست