حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۷۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
اگر مفارقتای دوست بر تو آسان است دل تو را نتوان گفت دل که سندان است اگر شکیب ندارد نیازمند وصال بدش مگو که مشتاق روی جانان است اگر گدایی عاشق شود خجل مکنش به سرزنش که اسیر ایاز سلطان است هر آدمی که پری پیکری به دست نکرد هنوز حاشا در پای گاه حیوان است در آن وجود که از عشق جنبشی نبود بود معاینه چون صورتی که بیجان است تورا عذاب شب گور هایل است و مرا عذاب روز جدایی هزار چندان است زباد رایحه شهر دوست میآید مگر برید صبا هد هد سلیمان است قیاس کن تو که فردوس مطلق است عراق مرا چه فایده چون دوست در قهستان است گریز کردن از اصحاب غیر مصلحت است علی الضروره اگر عزمشان به ایران است به اتفاق رفیقان مشوش احوالاند نه هم نزاری و بس زین سفر پشیمان است