حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۷۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
میان عاشقان سری نهان است که الا عاشقان سرش ندانست اگر خواهی که دانی عاشقی باش که آن سر در میان عاشقان است چه شاید کرد اگر از چشم بوجهل مقامات حبیب الله نهان است به زور و زاری و زر سر مردان که حاصل کرد هرگز کس توانست به خود تا هیچ باشی هیچ باشی نشان بینشانی این نشان است بدو بشناختم اورا که چون است درین حجت که میگویم بیان است بدو بین تا یقینش دیده باشی که خود بینی گمان اندر گمان است مقاماتی کزو حق باز یابی به نزدیک محقق بس عیان است بر این برهان نزاری معتقد باش از این جا هر چه بردی با تو آن است