حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۸۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر بدانی لمن الملک این است اطلبوا العلم ولو بالصین است هرچه در دایره گردون نیست همه در یک دل روشن بین است گر تو را آن دل روشن باشد مطلع صبح قیامت این است مست باشای دل دیوانه که مست فارغ از عیب گر و تحسین است هر که با دختر دوشیزه رز متأهل نشود عنین است عقل اگر حکم کند من نکنم ترک میکآن سخن رنگین است عکس رخساره جانانه ماست هر اشارت که به حورالعین است هندوی رومی او یعنی خال نقطه یی بر ورق نسرین است زره مظلم او یعنی زلف عقل را ظلمت و ما را دین است حلقه بر حلقه زلفش گویی حبس خم در خم غسطنطین است هیچ زندانی از او ره بیرون نبرد گرچه رهش تعیین است ورچه تو بوده در زندانش حلقه در گوش درش مشکین است بر دلم هیچ ملامت مکنید گر خطایی رود اندر چین است گرچه دل گیر بود خوش باشد تن وطن گاه دل مسکین است رمز میگویم و میگویم باز آن چه در ضمن سخن تضمین است غایت کار محبت دارد با نزاری همه را این کین است پس دیوار قناعت بنشست گرچه صاحب قدمی پیشین است