حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دیر شد تا دوست میدارم ترا آخرای بخت از درم روزی درآ من به تو چون تشنه مستعجل به آب تو چرا از من چنین سیری چرا گر خطایی در وجود آمد ز من جان غرامت میدهم بیماجرا تو جهان جانی و جان جهان بیتو گر بر من سرآید گو سرآ زلف پرتابت مرا دیوانه کرد چند رنجانی من دیوانه را هر چه در حسن تو خواهم کرد وصف تو از آن هستی به خوبی ماورا قوتی یابد نزاری راستی گر کند بر سبزه خطت چرا