حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۱۹۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تشنیع خلق برمن ازین خاک ساری است وین آب دیر شد که در این جوی جاری است ما خوف راملامت افسرده کردهایم آری همیشه شیوه افسرده خواری است ما بیخبر که عین بقا در فنای ماست اصل جهاد قاعده جان سپاری است زهاد را امید ثواب از عبادت است معهود ما به دوست نیازست و زاری است داند که از دیار که میآید این صبا آن را که برمقالت ما استواری است اسرار فاش میکنم و قاصرم و لیک بیطاقتی نتیجه بیاختیاری است الحق مقصرم که قلم را به خدمتی رخصت دهم که حاصل آن شرم ساری است هرگز قبول کی کند از من سخن شناس عذری که در مقابله نابه کاری است معذور نیستم که به تاراج میدهم گنجی که در خرابه کنج نزاری است بس مدتی نماندکه بر تو نزاریا فتوی روان شود که چو حلاج داری است