حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۲۰۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
آخر دور ظلم و بیدادست که جهان در تزلزل افتاده ست رویها در سجود بر خاک است دستها بر خدا به فریاد است دل ظالم کجا و رحم کجا بیستون بیخبر ز فرهادست گر جهان شد خراب باکی نیست چون وطن گاه جغد آبادست نیست یک آدمی به ده قصبه که نمیآید آدمی بادست همه ابلیس و دیو و عفریتاند ز آدمی خود کسی نشان داده ست؟ تکیه از جهل میکند نادان بر جهانی که سست بنیاد ست هر که محجوب ماند از مطلوب هم خود از پیش خود بر استاده ست سست عزما که طالب جاه است سخت جانا که آدمی زادست خوش دلی در زمانه ننهادند و ان طلب میکند که ننهاده ست در چنین دور خاک بر سر آن که بدین زندگی دلش شادست باده میخور نزاریا و مخور غم دنیا که سر به سر بادست