حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۲۱۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خلاف وعده کردن ناپسندست ببین کز وعده وصل تو چندست مده دشنام ناخوش بوسهای ده چه زهرم میدهی آنجا که قندست؟ بترس از چشم شور و ابروی تلخ که از نامحرمان بیم گزندست به آتش برفشان گه گه سپندی که دفع چشم بد دود سپندست علاج درد بیآرام من کن ببخشا بر دلی کو دردمندست به کوته دیده گوییدای مشنع بلای عقل بالای بلندست مرا گویی مرو دنباله عشق نمیدانی که در حلقم کمندست خطیب از دوستانم گو حدیثی کرا پروای چندین وعظ و پندست که در بند بلای قامت دوست همه عضو نزاری بند بندست