حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۲۱۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
من پیش از این که داشتمی پای دل ز دست هرگز نرفتمی ز پی بیدلان مست تا دل به دست بود ز دستم نرفت کار واکنون که دل ز دست بدادم شدم ز دست برخاست از سر همه اکوان کفرو دین هرشیردل که بر سر کوی بلا نشست نازک دلان بمانده در تیه حیرتاند تا برکه راه بازگشادندو بر که بست همت بلند بایدو بازوی دل قوی گرآسمان شود بمثل همچو خاک پست در پشت امتحان دل آور نیامده است از بار طعنههای ملامت گران شکست چندان که مرد مولع جانست در بلاست چون ترک جان گرفت ز دام بلا بجست از دل چه لاف میزنم آخر کدام دل آخر چه آید از بزه کاری هواپرست از دوست قانعم که نسیمی رسد به من هرکو ز هجر و وصل برون شد ز خود برست ای باد از زبان نزاری بگو به دوست کاخر شمامهای ز عرق چین بما فرست