حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۲۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شمع ما برخاست بنشانای پسر مصباح را ساقیا روح الامین با ماست در ده راح را الصلای خفتگان مست در ده پیش از آنک دردمند از بام مسجد فالق الاصباح را میبده اصحاب را تا در هم آمیزند باز جز به میممکن نباشد اتصال ارواح را خانه خم باز کن در، پیشتر زان کا فکند دست روز اندر دهان قفل شب مفتاح را هان سبک دوری بگردانای پسر ز آب حیات آن چنان کز یک دگر در نگسلند اقداح را کاسه یی بر دست من نه سر سیه ز آب بقم تا برون آرد ز نیل نفس من تمساح را خانه پر حورست و اسباب طرب آراسته در گشاده آسمان دریاب استفتاح را خیز و در باد سحر در قلزم مجلس فکن کشتیی کز آشنا عاجز کند ملاح را در چنین مجلس خصوصا کز طریق اتحاد کردهام نام نزاری بینشان اصلاح را