حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۲۲۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
قصد به جان کردهای ای دل محنت پرست دیده نهادی به صبر، دوست بدادی ز دست بس که بسر برزدی دست به حسرت ولیک سود ندارد دریغ، صید چو از دام رست سینه مجروح را وصل چو مرهم نهاد ضربت پیکان هجر، باز جراحت بخست رغبت دنیا مکن؛ دوست بدنیا مده هرکه ثباتیش هست دل بجهان در نبست دور زمانت اگر تا بفلک برکشد هم کندت عاقبت زیر گل این خاک پست یکدم اگر یافتی کنجی و اهل دلی حاصل آن یکدم است، هرچه در ایام هست بیهنر عیب جوی، غیبت ما گو بگوی کی بملامت رود مهر که در دل نشست روز قیامت بهوش، باز نیاید هنوز هرکه به حلقش رسد جرعه جام الست چاشنیای یافته ست بیسببی نیست هم موجب شیرینی است، شور نزاری مست