حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۲۳۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مرا از روی خوبان ناگزیرست نظر بر شاهدان چشمم منیرست برو خاطر به یاری ده که دایم دل صاحب نظر جایی اسیرست مریدی کو جوانی در بر آورد عجب گر دیگرش پروای پیرست نثار یک قدم در پای محبوب اگر صد جان برافشانی حقیرست تو گر باور نمیداری که بیدوست بخواهی مرد ما را دل پذیرست اگر بیدوست خواهد بود فردوس هوای باغ طوبا زمهریرست به جانان زنده باقی توان بود که جانها را از آن جا ناگزیرست به صورت نقش شیرین داشت فرهاد بلی بر سنگ و ما را در ضمیرست نزاری دایه در خواب است و تو طفل بگریی خون گرت حاجت به شیرست