حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۲۴۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از ابتدا که لشکر ارواح برنشست عقل از سپاه عشق هزیمت کنان بجست اهل قیاس پس رو عقل گریز پای ما در بلوک عشق فتادیم میبه دست در پوستین شیوه ما اوفتادهاند قومی خیال باز هوس نا ک خود پرست گر میخوریم و گرنه تفاوت نمیکند ما بر قرار خویش همان والهایم و مست از گل سرشته کالبد آدم صفی ترکیب ما ز دردی خم خانه الست ما توبه بسته در سر زلف بتان و حسن آورده باز در سر زلف بتان شکست بر من چه اعتراض که مأمور فطرتم ای مدعی به دست کسی اختیار هست تشنیع بر نزاری و او خود شکسته وار هرگز به نام و ننگ نبوده ست پای بست ماییم و کنج فقر و میو گنج مسکرات تا گنبد سپهر شود هم چون خاک پست