حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۲۴۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یارم برفت و از من دل خسته برشکست یاری چنان دریغ که بگذاشتم ز دست حیف است دست باز گرفتن ز مهربان خاصه چه مهربان بت خوش باش خوش نشست یک دم خیال او ز دو چشمم نمیرود زیرا تمام مستم از آن چشم نیم مست گر گویمش دمی ز نظر رفته هست نیست ورگویم از غمش دلم آزرده نیست هست هم چون زمین تحمل بار غمش کنم تا آسمان شود به قیامت چو خاک پست بر ما قیامت آمد و بگذشت و منتظر دیریست تا به موعد خلدست پای بست ای باز از زبان فلان گوی با فلان گر هیچ یادت آید از صحبت الست باز آ که در فراق تو زانها که دیدهای شوریدهتر شده ست نزاری میپرست ورنه جواب ده که به ما در سلوک عشق آن کس رسد که کلی از خویشتن برست