حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۲۴۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خوشا وقت دیوانگان الست که بیدل دلیرند و بیباده مست بهشت و جهنم زده پشت پای ز دنیا و دین کرده کوتاه دست ز اضداد توحید صورت مبند که این رشته دیرست کز هم گسست ز پیوند مبداست این اتصال که آن جا جدا شد عسل از کبست در ابداع از آن جا که نیک است و بد بلندش همان قدر دارد که پست از آن جا که معشوق و عاشق یکی ست برون آمد از جان و در جان نشست اگر تو برون رفتی از خویشتن جزو منگرای یار تا هیچ هست مقامات تو سدره المنتهاست چه باشی درین خاک دان پای بست دل هر که با عشق پیوند یافت ز بیغاره عقل باری برست خنک آن برافکنده بنیاد خویش که یک باره از کفر و دین برشکست نمود اول و باز در پرده شد نزاری از آن روی شد بت پرست