حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۲۴۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
منم نزاری قلاش رند عاشق مست هر آدمی که چو من شد ز ننگ و نام برست دلم ز خرقه ناموس زاهدان بگرفت مرید خم چه عجب گر ز خانقاه بجست برو تکی ز پسم میزنند و میگویند که شیخ باز شرابک بخورد و توبه شکست به گردن من اگر خون توبه نیست حلال حرام زاده چرا طعنه میزند پیوست اگر به زرق روم ازرقی توانم داشت و گر چو سرو نباشم قبا نیارم بست نصیحتم مکنای یار لطف کن برخیز محبت است و لیکن به دشمنی بنشست کنون محب جوانم مرید پیر نیام غلام زاهدهام بعد ازین نه زهدپرست گهم به خانقه آرند با قبا هش یار گهی ز میکده با خرقه میکشندم مست به پیش شحنه برند این غزل اولام اولام ز بعد آن که بگرداندند دست به دست ز بهر آن که چو یک شاخ طاعت است چرا نخست شاخ ز شهدست و آن دگر ز کبست چرا ز فرقت هفتاد و سه یکی ناجی ست چه گونه دوزخیاند آن دگر ده و دو و شست