حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۲۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای پیک مشتاقان بگو این بیدل مشتاق را تا در چمن چون یافتی آن سرو سیمین ساق را گر بر گلستان بگذری آنجا که دانی با منش اکنون به بستان بیشتر خاطر کند عشاق را گر باز بینیشای صبا گو تا تو ما را دیدهای کردیم از سودای تو از سر قدم آفاق را با خویشتن همراه کن یک آه من تا پیش او بر احتراق سینهام شاهد بود مصداق را دنیا و دین بر هم زدم تا نشکند پیمان من ترسم که بدعهدی کند بر هم زند میثاق را هرلحظه آتش میزند برق سخن بر دفترم با آن که از درد دلم دل پاره شد اوراق را آری نزاری برمکن خاطر به دوری از وفا باشد که هم روزی ز ما یاد آرد استحقاق را