حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۲۷۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سر آن دارم و در خاطرم این رغبت هست توبه برهم زدن و باده گرفتن بر دست با خود آوردهام این قاعده از بدو الست هر چه هم ره نشد این جا نتوانم بربست نیست بر مستی من عیب و گر هست چه غم خود همین است و همین خاصیت جام الست خرده عشق برون است ز ادراک خرد میوه بر شاخ بلندست و مرا قامت پست عشق در مکتب تسلیم ز مبدای وجود به من آموخت و زان جا به وقوفم پیوست با کسی باش که محتاج نباشد به کسی توبه خود هیچ نی غیر خودی چیزی هست جا نماند من و ما را چو درون آید دوست بنده را باید برخاست چو سلطان بنشست او درآید به همه حال برون باید شد هم به خود از خودی خود که تواند وارست ترک عزی نکند بیخبر از عز عزیز لاجرم الا بالا نبود لات پرست ای نزاری چو کمان گوشه گرفتن تا کی تیر قدت چو به هفتاد رساندی از شست هم اگر چند نزاری شده قربان اولا توز شد رویت و پشت چو کمانت بشکست رخت بر کنگره منظر شست آوردی آخر از رخنه هفتاد کجا خواهی جست