حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۲۸۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
از آن زمان که زمان در تحرک استاده ست زمانه با تو مرا عهد دوستی داده ست اگر نه با تو مرا اتصال روحانی ست خیال روی تو پییشم چرا بر استاده ست به غم وجود مرا پروریده دایه عشق که غم ز مادر فطرت برای من زاده ست به دام زلف در افتادهام ز دانه عشق دلم ببین به کجا از کجا در افتاده ست به دانه مینگرد دام غم نمیبیند عذاب جان من از غفلت دل ساده ست مرا که جان به لب آمد ز آرزوی لبت مگر مقسم فطرت نصیبه ننهاده ست نمیرود ز سرم خار خار جام الست هنوز رنج خمار از بخار آن باده ست که بود روز نخستین حریف مجلس انس دریغ باز چه بودی که آمدی با دست درون جان نزاری روایح غم اوست ذخیرهای که ز مبدای کون بنهاده ست