حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۲۸۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مرا سودای تو دیوانه کرده ست ز خویش و آشنا بیگانه کرده ست فغان از چشم دل دزدت که چشمم چو گوشت معدن دردانه کرده ست خطی آوردی و با من همان کرد که سوز شمع با پروانه کرده ست از آن مستم که ساقی محبت پیاپی بر سرم پیمانه کرده ست نخواهد هرگز از میتوبه کردن دلم عزمی چنین مردانه کرده ست عبادت خانه یی دارند هر کس نزاری قبله از میخانه کرده ست