حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۲۹۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هیچ میدانی در آن حضرت کیان را بار هست من نمیدانم و لیکن هم چو من بسیار هست دیده میباید که بیند روی سلطان روز بار با لله ار کوه احد را طاقت دیدار هست هیچ دیگر نیست الا او و لیکن دیده کو شاید ار کژ دیده را بر دیده ور انکار هست یار ناهموار گو تشنیع میزن! باک نیست خود ملامت از پی صاحب دلان هم وار هست ضد آدم بیش ابلیسی نبود و این زمان صد هزار ابلیس آدم روی دعوی دار هست حق و باطل در برابر مینماید ز ابتدا با سبک روحان گرانی در میان ناچار هست گرچه باطل را وجودی معنوی در اصل نیست ور به دعوی لا نسلم میکنی پندار هست چون وجودت روی امکان در عدم دارد چه سود کار کن این جا کزین جا تا بدان جا کار هست راه خودبینان مرو زنهار بنگر پیش و پس امتحان کن تا جهنم هم برین هنجار هست رمز میگوید نزاری میزند پشکی به غمز عاقبت هم بشنود در خانه گر دیار هست