حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۲۹۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دو ده گذشت ز ماه و ده دگر باقی ست شکایت از ده باقی ز فرط مشتاقی ست که میدهد سه قدح از پی دوگانه فرض که عقل منتظر یک اشارت ساقی ست ز برق پرتو می خاست جوهر آتش وگرنه از چه درو روشنی و براقی ست کسی که خوشه انگور میکند آونگ به حکم فتوی من کشتنی و معلاقی ست چراست سرزنش سیر خوردگان بر من همین که عادت بیهوده گوی ایقاقی ست ز نان و آب دهان بسته و گشاده زبان به فحش و غیبت و بد گفتن این چه رزاقی ست کهی حشیش فروریخته به وقت سحر که فاضل از همه معجون های تریاقی ست من آخر آدمیام تا کی انکر الاصوات که گوش رغبت من بر نوای عشاقی ست محاسبات نزاری برون ز دفترهاست حدیث عشق نه افسانه های اوراقی ست اگر متابع امری در آفرینش خاص به خلق هیچ تصرف مکن که خلاقی ست