حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۳۰۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
چون کنم با دل که هیچش با خرد پیوند نیست هرچه میگویند تمکینش به چون و چند نیست عمر در سودای دلبازی به غفلت کرده صرف وین عجب کز نا به کاری ذرهای خرسند نیست راستی را بر سبک روحان نازک دل به جور از گرانی بار توبه کمتر از الوند نیست توبه خود هرگز نخواهد کرد اینک بررسند خود گواهی میدهد بر معترف سوگند نیست یار شیرین است و من فرهاد و از افسردگان هیچ تلخی در مذاق عاشقان چون پند نیست ابروی تلخ رقیب از سم بسی قاتلتر است ور نه شیرین چون دهان تنگ خوبان قند نیست دین براندازان دنیا دشمناند آنان که هیچ التفاتیشان به حالات زن و فرزند نیست گرچه عشق از جمله انسان نگیرد هر که را دل به زنجیر سر زلف بتی در بند نیست دولت روشن دلی کز مال و ملک این جهان چون نزاری جز به جام باده حاجتمند نیست توبه از میچون کنم کز اختصاص منفعت در جهان گر هست چیزی، اوست کش مانند نیست