حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۳۱۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ما را اگر عدو بکشد هیچ باک نیست تسلیم وحدتیم، در این اشتکاک نیست با اوست هرچه دارم و گویم نه با عدو در اهتمام او ز عدو هیچ باک نیست با درد او خوش است که بیمار عشق دوست کی بر طبیب گردد اگر دردناک نیست ما را بهشت و دوزخ و دنیا و دین یکی است در عرصه سلوک، بلند و مغاک نیست موقوف کفر و دین نشود مرد راه دوست وامانده را ز قافله الا هلاک نیست غسلی برار و توبه کن از پیر زال حرص بر پاک شوی عیب مکن مرده پاک نیست او را شناس و بس که دگر هرچه هست و نیست در اتصال وحدت حق اشتراک نیست روشن به نور معرفت آن را که نیست چشم دعوا کند که هست، به حق خدا ک نیست بادش به دست ماند فردا نزاریا در پای دوستان خدا هرکه خاک نیست