حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۳۲۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خوشتر از عشق پرستی به جهان کاری نیست جان ندارد که دلش از پی دل داری نیست هم دم دیو به از مونس خود، خود بودن آدمی نیست حقیقت که پری داری نیست نشود عافیت و عشق مسلم کس را هر دو با هم مطلب، نیست به هم آری نیست هر کجا نی شکری زهر گیاهی با اوست هیچ گل نیست که بر دامن او خاری نیست مار اگر بر سر گنج است چه شاید کردن گنج بیمار بود نیک مرا باری نیست یار شایسته ندارد کس وگر دارد نیز اغلب آن است که بیصحبت اغیاری نیست من خودم آن روز نخواهم که شب آید بر من کان شب اندر نظرم تا به سحر یاری نیست خون بخورده ست نزاری و نخورده ست بری شاخ عشق است که از عیش بر او باری نیست عشق بگذار گر آسایش خود میطلبی زان که در عشق ز آسودگی آثاری نیست