حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۳۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
تا مینمی خورم غم دل میخورد مرا کو هم دمی که روی و رهی بنگرد مرا بر من جهان خروشد و شور آورد و لیک از دست غم هم اوست که وا میخرد مرا دانی چرا به آتش صهبا بسوختم تا زمهریر توبه چو یخ نفسرد مرا آه از جفای چرخ که درد فراق دوست روزی هزار بار به جان آورد مرا خود میروم به غربت و بر بخت بیگناه تشنیع میزنم که کجا میبرد مرا گر دوست را ز دست دهم لاجرم سزاست ایام اگر به پای جفا بسپرد مرا چشم امیدوار به در بر نهادهام باشد که باز بخت به سر بگذرد مرا تا مهر دوست پرورم و جان بدو دهم ورنه زمانه بهر چه میپرورد مرا ابدال سر به دنیی و دین در نیاوردند صاحب نظر ز بیقدمان نشمرد مرا گفتی نزاریا به خرد باش و هوش مند من والهم چه کار به هوش و خرد مرا