حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۳۳۵
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مرا ز دوست به زنجیر باز نتوان داشت به دفع وعده و تاخیر باز نتوان داشت رها کنید مرا عاقلان چه میخواهید قضای رفته به تدبیر باز نتوان داشت مریض را که اجل میبرد مترسانید ز موج بحر که تقدیر باز نتوان داشت مرا اگر همه عالم به قصد برخیزند به تیغ از آن قد چون تیر باز نتوان داشت به روز اگر ز در دوست باز دارندم به شب ز آه جهان گیر باز نتوان داشت خوشا ز کار نزاری که از چنین سوداش به عرضه کردن توفیر باز نتوان داشت