حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۳۳۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دریغ عمر که بیروی دوستان بگذشت چو باد صبح که بر طرف بوستان بگذشت دریغ سود ندارد چو اختیار از دست برفت هم چو خدنگی که از کمان بگذشت بهار عمر جوانی و بیغمی افسوس که هم چو قافله باد مهرگان بگذشت تو خود قیاس کنای بیخبر که در دل ما چه آتش است که دودش ز آسمان بگذشت بسوخت حلق من از بس که برق آه دلم ز سینه هم چو براق سبک عنان بگذشت هنوز دیده به هم مینهم تعالی الله ز هر چه بر سرم از گردش زمان بگذشت چه حاصل از سفر بیمراد هیچ همین فسانهای که فلان آمد و فلان بگذشت نزاریا چه کنی چاره نیست تن درده به جور چرخ که کار تو زین و آن بگذشت