حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۳۳
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یقینم که ضایع نماند مرا زلالی به لب برچکاند مرا اگر خواهد از تند بالای قهر به قعر جهنم دواند مرا و گر خواهد از پای گاه عدم به فردوس اعلا رساند مرا به سلطانیام ملک باقی دهند اگر بنده خویش خواند مرا طفیل گدایان اویم اگر به تخت کیی برنشاند مرا که داند مگر دایه صنع او که بهر چه میپروراند مرا به کشتی همت نزاری مگر ز بحر بلا بگذراند مرا غلط میکنم زان که اویی او ز مایی ما وا رهاند مرا