حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۳۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
بگوییدای مسلمانان که درمان چیست کارم را که چشم بد رسید آخر نظام روزگارم را نکردم شکر ایامی که با آرام دل بودم درین غم اوفتادم رغم جان غم گسارم را نه روی وصل جانان را نه درمان درد هجران را نه محرم راز پنهان را نه پایان انتظارم را خلاصی گر چه مجنونم وصالی گر چه مهجورم هنوز این چشم میباشد دل امیدوارم را چه حاصل از من بیدل ز بیمهری و بیخویشی چو عشق از دست نگذارد زمام اختیارم را نماز شام وامانم به سرخی چون شفق ماند که تا سر پر کند چشمم ز خون دل کنارم را نه خوابم باز میگیرد نه روزم یار میباشد دریغا گر کسی از من خبر کردی نگارم را نزاری گر به صد زاری بمیرد در هوای تو چه دولت بیش از این باشد سعادت باد یارم را