حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۳۶۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هر که ببیند تو را بدین قد و قامت باز نیاید به هوش تا به قیامت جان و دل و دانش و خرد به تو دادیم در حق ما بوسهای نرفت کرامت تا تو در آیی به باغ اگرچه ادب نیست پیش تو بر پای، سروکرده اقامت درد سرم میدهد پدر ز رندی دست بدار این چه علت است و علامت بر عقب نیکوان مرو که نباشد حاصل شاهد پرست غیر ندامت گفتم اگر قدرت خدا به تفرج مینگرم بیغرض بر این چه غرامت طلعت یوسف ندیدهای پدر آخر ستر زلیخا چه میدری به ملامت عشق برون تاخت از کمین و به تکلیف مملکت دل فرو گرفت تمامت تن به بلا ده نزاریا که نبرده ست هیچ کس از کوی عشق سر به سلامت