حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۳۶۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گر بر آرد عشقت از جانم قیامت من نخواهم کرد بر عاشق ملامت دیگران را جامه میسوزد مرا جان بر من مسکین چه میآید غرامت در بلای عشق میخواهم همیشه من نمیخواهم در این طوفان سلامت من ندانم در کدامین وجه باشم چون ز بالای جهت برخاست قامت عالمی در علت رشک از من و تو بر قد و بالای ما بود این علامت زلف آرامیده من چند شوری نیست در تشویش کس را استقامت هر چه در هستی ما از خشک وتر بود رغم ما را بستند از ما تمامت گر نخواهد کرد جان در کار عشقت سود کی دارد نزاری را ندامت