حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۳۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
خوشا مطالعه کردن جمال بستان را به موسمی که صبا تازه میکند جان را میان باغ خرامان گرفته دست به دست نگار سیب ز نخ دان نار پستان را قدح به دور بگردان دمادمای ساقی که نیست روی ثباتی سپهر گردان را به مذهب صلحا شرب آب رزنهی است بده، بیار، ستیز صلاح جویان را فغان زچنگ برآورد پیاپیای مطرب وز آن فغان مدد روح بخش انسان را خلاف مدعیان است التفات به چنگ بزن به تار علی رغم جان نادان را خوش است مجلس آزادگان که فرقی نیست میان مجمع ایشان گدا و سلطان را زوال دور مبیناد مجلسی که دروست بتی که نیست چو او در بهشت رضوان را نزاریا اگرت ره نمیدهند آن جا عجب مدار که دفعی معین است آن را سپند دل همه بر آتش دعا دارند چه گونه چشم رسد روزگار ایشان را