حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۳۸۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مرده گر زنده شد از معجز انفاس مسیح خم میدارد بر معجزه او ترجیح او اگر کرد یکی مرده به عمری زنده من به میمرده بسی زنده کنم لال فصیح بوی درز در میخانه نسیم است ز خلد روح را تازه کند رایحه راح به ریح با من تشنه جگر کرد میروشن دل آن چه با مزهر عاشق به وفا کرد صحیح اهل تزویر بر آنند که تائب شدهام توبه بر من نتوان بست به بهتان صریح مردمان در حق من هرچه بتر میگویند عشق بیعلت وتحسین نبود بیتقبیح معرفت باید و اخلاص که بیصدق و صفا کم ز زنار و صلیب است ردا و تسبیح غفر الله نزاری که زمیدان جهان گوی برده ست به چوگان سخنهای ملیح