حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۳۹۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
قد قامت الصلات برآمد ز بامداد برخیز ساقیا بستان از مدام داد گر بر حلال زاده حرام است خون رز پس آب و نان حرام بود بر حرام زاد بگذار تا نماز کند اقضی القضات برنه پیالهای به کفش تا سلام داد بسیار در محامد رز شعر گفتهاند من نیز هم ولیک ندارم تمام یاد دهقان که در عمارت رز سعی میکند عمرش مدام باشد و بختش مدام باد از خنب خانه میدمد این خوش نفس نسیم یا از بهشت میوزد این خوش خرام باد شادم به قرض دادن و دادن به وجه می چون من کسی که دید که باشد به وام شاد کلی طمع ببر ز عوانان نزاریا رو کرد کان دهر نه اینها کدام زاد