حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۳۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
زمانه باز جوان کرد پیرزال جهان را بیار میکه حیات از میاست پیرو جوان را مگر تتبع من میکند سحاب به نیسان که وقف طرف چمن کرد چشم ژاله فشان را ببین بساط بساتین ز گونه گونه ریاحین به چشم تجربه اعجوبه زمین و زمان را به چشم بر سر گل میکند نثار لآلی صباح از آن صدف غنچه باز کرد دهان را شکیب چند کند بلبل اختیار ندارد اگر ز بیخبری فاش کرد راز نهان را به باغبان که رساند سلام من که اجازت نمیدهی که تفرج کنند سرو روان را دل ضعیف من از هول بانگ رعد بترسد بیار و بر سر من کش سبک شراب گران را حکیم میکده از بهر اعتبار اطبا به جام باده مداوا کند چنین خفقان را ز دست حور وشی حالیا به نقد خوش آید میو مشاهده ما را و نسیه اهل جنان را ز تیر طعنه چه ترسم چرا سجود نیارم کشیده تا بن گوش ابروان هم چو کمان را من التفات ندارم به اعتراض مقلد که اعتبار نباشد مزخرفات چنان را نزاریا سر دار آمده ست افسر مردان اگر نداریای سر نگاه دار زبان را