حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۴۰۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
دیر شد تا ز ما نکردی یاد طرفه رسمی نهادهای بنیاد الله الله نمیکنی تقصیر آفرین آفرین مبارک باد توبه توبه ز یار بیآزارم آوخ آوخ ز یار سست نهاد آب سر میزنم بر آتش دل خاک بر سر همی کنم چون باد بر شکستی و عهد بشکستی چه توان گفت چشم بد مرساد با تو باری به باد بر دادم جان شیرین به هرزه چون فرهاد تا دگر عاشقان چگونه رهند از جفای تو ظالم بیداد کژ نشین راستگوی تا کی و کی؟ از تو بودیم یک نفس دل شاد چند خون ریزی از خدای بترس به تو جبریل وحی نفرستاد؟ عاشقان را به غمزه جادو چشم بربستهای زهی استاد تا ترا لا اله الا الله ای نزاری چه چشم زخم افتاد