حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۴۰۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مرا دلی ست که هر لحظه در بلا افتد به دست خیره کشی چون تو مبتلا افتد مرا خیال بر آن داشته ست و ممکن نیست که گوهری چو تو در دست هر گدا افتد به یادگار دلی داشتم فرستادم مده ز دست که چون زلف زیر پا افتد به جای دیده مایی هنوز نا دیده چه گونه باشد اگر دیده بر شما افتد کمال عشق بود بیتوسط نظری که خاطری به دگر خاطر آشنا افتد به جهد در نفکندیم صید صحبت تو امیدوار توقف کنیم تا افتد بود که واسطهای گردد این غزل وقتی بدین بهانه مگر خاطرت به ما افتد بدین دیار در انداختیم شرح غمت هنوز باش که این قصه تا کجا افتد به نامهای مکن از لطف خویش محرومم که محرمی چو نزاری به عمرها افتد