حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۴۰۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
درون مجمع مردان پریشان در نمیگنجد محبت خانه خالی کن که جز جان در نمیگنجد به ترک خویشتن داری بگو گر دوست میخواهی که در میدان سربازان تن آسان در نمیگنجد اگر تو در میان باشی بود او بر کنار از تو برو شرکت پذیرفتن به امکان در نمیگنجد به درویشی قناعت کن اگر سلطانی ت باید که در خلوت گه سلمان سلیمان در نمیگنجد جهود نفس ناقص را کجا آن منزلت باشد که تا از خود برون ناید مسلمان در نمیگنجد اگر در حضرت عزت نزاری ره نمییابد گدایی را چه حد باشد که سلطان در نمیگنجد