حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۴۴۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
وداع یار گرامی نمیتوانم کرد که بیش زهر جدایی نمیتوانم خورد چه طالع است مرا بر سفر چنین همه سال که روزگار سفر کار ما به جان آورد چو حاصل دگرم نیست جز عذاب فراق زمانه بیهده چندین مرا چه میپرورد طبیب جهد بسی کرد بهر علت هجر ولی چه سود که درمان نمیپذیرد درد چو باد میبرد آبشخورم ز خاک به خاک زمانه میکند این، با زمانه چتوان کرد مرا مگوی که دل را نصیحتی میکن به دم نمیشود این کوره پر آتش سرد وصال دوست چنان مطلق العنان رفته ست که مسرعان نیازش نمیرسند به گرد نزاریا چو همه سال فارغی ز وطن به قول عقل تو البته گرد عشق مگرد ز رنج محنت غربت هر آنکه خواست خلاص چو گنج کنج سلامت گرفت فارغ و فرد