حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۴۵۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
یک ره برآورد ز تو هم روزگار گرد بسیار چون ترا که سزا در کنار کرد یارا، محققان غم دنیا نخوردهاند مجنون حقیقت است که اندوه یار خورد آتش که بر خلیل نبی کرد گل ستان؟ آن کو ز ورد خار برآرد ز خار ورد تن در دهای حریص و ز دارالشفای عشق درمان مجوی تا نکنی اختیار درد هرگز گمان مبر که کند در سلوک عشق جز بر خلاف گرم روان هیچ کار سرد چند از تکثرات که بر نطع امتحان بیرون نیامده ست یکی از هزار مرد یک هفته عیش از پی آن مدت فراق آری خمار و خار بود با نبید و ورد آسایش از حیاط همان چند روز بود بیروی دوست بر دل ما شد حیاط سرد با روزگار بیش چه گویی نزاریا دانی که با زمانه نکرده ست کس نبرد