حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۴۶۸
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
مرا دلی ست که بر خویشتن بمیسوزد چنان که جانم از آن سوختن بمیسوزد درون سینه عجب نیست گر بسوزد دل چو از برون تنم پیرهن بمیسوزد به نامه شرح فراقش نمیتوانم داد که نوک خامه ز دود سخن بمیسوزد چنان بسوختهام در غم جدایی دوست که چرخ را دل بر جان من بمیسوزد بسوخت جانم از این پس نفس نخواهم زد ز سوزناکی آهم دهن بمیسوزد ز آتش غم، نفت فراق نزدیک است که هر کجا که نشینم وطن بمیسوزد عجب مدار از این سان که گشتهام بر من دل نزاری ک ممتحن بمیسوزد