حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۴۷۱
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
این همه فتنه از آن سرو خرامان خیزد عجبا سرو کزو فتنه دوران خیزد آن چنان حور محال است که باشد به بهشت و آن چنان سرو نه ممکن که ز بستان خیزد کی به هر سنگی در نفع زمرد باشد یا ز هر چوبی کی معجز ثعبان خیزد به تمنای تو گر تشنه بمیرم خوشتر از بهشتی که درو چشمه حیوان خیزد معده آن که به سد لقمه نباشد خرسند پر نگردد ز خلالی که ز دندان خیزد نفس روزن گلخن به خوش آمد نبود چون نسیمی که ز اطراف گلستان خیزد هر که عاشق نبود مست نخیزد در حشر همچنان کافتد از اول هم از آن سان خیزد هر که در خاک لحد کافر بیدین خفتد نیست ممکن به قیامت که مسلمان خیزد این نه شعر است گر انصاف دهی دانی چیست آنکه از مخزن گنجینه عمان خیزد هر دو یک جوهر و یک معدن پاکاند اما در ز دریا و نزاری ز قهستان خیزد