حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۴۹۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
فراق یار سفر کرده گر چنین باشد هلاک عاشق مسکین علی الیقین باشد سری به عجز نهادم به پیش صبر امروز بلی قضای چنین روز واپسین باشد به طعنه دوش به دل گفتمای که میدیدم ز ابتدا که سرانجام کارت این باشد به هم برآمد و با من به طیره گفت خموش که عاشق است نه عاقل که پیش بین باشد ز دل برآمد و جان هم به دوست خواهم داد کمال مرتبه عاشقان چنین باشد