حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۵۰۴
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
به لطف تو نبود گر بسی نکو باشد کسی نگفت که ترک فرشته خو باشد عجایب از تو فرو ماندهام که تا شخصی بود که اینهمه اخلاق خوش درو باشد شمایل تو بیا گو ببین ملامت گر اگر چو من نشود حق به دست او باشد مرا به سنگ ملامت نمیزنند که دل نه دل بود، پس اگر بشکند سبو باشد به چاه گوی زنخدانت ار نگاه کنند هزار دلشده سرگشته همچو گو باشد اگر به دوش براندازی و نپوشانی جهان ز نافه زلف تو مشک بو باشد نصیب من ز تو اندیشهای تمام بود مرا چه زهره و یارای گفتگو باشد نزاریا تو خود انصاف خود بده تا حیف بود که چون تو کسی را نظر برو باشد