حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۵۰۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
من که باشم که مرا چون و چرایی باشد یا چه مرغم که مرا با تو هوایی باشد شدم از دست خیال تو چو سوزن باریک سر آن رشته هم القصه ز جایی باشد گرنه سر در سر کار تو کنم پس دیگر چه به تدبیر چو من بیسروپایی باشد مینمایند به یکدیگرم از دور عوام هرکه عاشق شود انگشت نمایی باشد چون زبان در دهن خلق فتادم آری برود بر سر هرکس که قضایی باشد نشود هیچ خردمند از این سان که منم سخره عشق مگر شیفته رایی باشد همه تشنیع کسان بر سر میخوردن ماست پیش ما خوردن میسهل خطایی باشد ببرم زنگ کدورت به میاز طبع فقیه گر میان من او هیچ صفایی باشد سر سودا زدهی را چو نزاری جز می نیست ممکن که دگر هیچ دوایی باشد