حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۵۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
اگر تو تازه کنی با من آشنایی را بر افکنی ز جهان رسم بیوفایی را ز راه مرحمت آن دم که از وفا گویی بسوز همچو دلم برقع جدایی را اگر چراغ نباشد شب وصال چه غم زشمع چهره برافروز روشنایی را بیارای بت ساقی میمغانه که من ز سر به در کنم این خرقه ریایی را ملامتم مکنای پارسا که در ره عشق به نیم جرعه فروشند پارسایی را به خوان وصل تو هر کو نوالهای دارد به ملک جم ندهد ملکت گدایی را