حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۵۱۰
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ساربان هشیار و اشتر زیر محمل مست شد کاروانی چون شتر منزل به منزل مست شد نه غلط کردم که زیر دست و پایش هر کجا برگذشت از خاصیت هم آب و هم گل مست شد کیست آن خورشید در ابر عماری میبه دست کآفتاب از رشک آن شکل و شمایل مست شد چاک زد چون دامن گل پرده اهل صلاح کز خمار نرگسش هشیار و عاقل مست شد بوی لیلی میکند آشفته مغز اصحاب را عیب نتوان کرد اگر مجنون بیدل مست شد از نسیم چین زلفش میشود بیهوش و عقل راست چون دیوانه کز بوی سلاسل مست شد بر نزاری گر کند آشفته رایی عیب نیست بیدلی بر بوی گل همچون عنادل مست شد