حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۵۳۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
سر به سر رازی که با من گفتهاند با که بر گویم که مردم خفتهاند پاک بازان خانه وهم و خیال پاک کردستند و بیرون رفتهاند بنگه دیوانگان عشق او زان سبب در هم دگر آشفتهاند رغم جانان راست کین افسردگان جام جان پرور به کف بگرفتهاند دولت باقی به مبطل کی دهند بر مغیلان نسترن نشکفتهاند با کسی چون بازگویم کاولیا راز پنهانی زخود بنهفتهاند همچو حلاجند بر دار قبول هرکه را در ابتدا پذرفتهاند گوهر اسرار دور کشف را هم به الماس نزاری سفتهاند