حکیم نزاری | غزلیات | شماره ۵۳۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
هزار بار از آن بهتری که میگفتند خنک وجود کسانی که با غمت جفتند نه آدمی که دوابند راستی آنها که این جمال بدیدند و در نیاشفتند به جای دیده ما بودهای که نادیده زمین به یاد تو یاران به دیده میرفتند تو بر حریر بیاسوده فارغی ز آنها که با خیال تو تا روز بر زمین رفتند نه مفلسند کسانی اگر چه بیدرمند که گنج مهر تو در کنج سینه بنهفتند عجیب داشتمی پیش از این که عقلم بود ز عاشقان که نصیحت نمیپذیرفتند هنوز در حرم عشق پای ننهادم که شهر بند وجودم ز عقل بگرفتند میان طایفه عشق رمزها باشد که عاقلان به سر وقت آن نمیافتند نزاریا غزلی باز گوی کین همه گل برای بلبل توحید عشق بشکفتند